داستان یک تیم در مسیر اسکرام: ماجراهای ساخت اپلیکیشن "ستارهراه"
در یک شهر کوچک اما پرجنبوجوش، تیمی از توسعهدهندگان، طراحان و یک مدیر محصول دور هم جمع شدند تا اپلیکیشنی به نام ستارهراه بسازند؛ اپلیکیشنی که قرار بود به کاربران کمک کند مسیرهای سفر خود را با بهترین پیشنهادات برنامهریزی کنند. این تیم، که تازه با چارچوب اسکرام آشنا شده بود، تصمیم گرفت به جای روشهای سنتی مدیریت پروژه، از این رویکرد چابک استفاده کند. این داستان، ماجرای آنها در استفاده از اسکرام برای خلق محصولی ارزشمند است.

فصل اول: رویای بزرگ و شروع با اسکرام
سارا، مالک محصول (Product Owner) تیم، رویایی بزرگ داشت: اپلیکیشنی که نه تنها مسیرهای سفر را نشان دهد، بلکه پیشنهادات محلی، مانند رستورانها و جاذبههای گردشگری، را هم ارائه کند. او ایدههایش را روی کاغذ آورد و با تیمش، که شامل علی (اسکرام مستر)، نیما، مریم و رضا (تیم توسعه چندمهارته) بود، جلسهای ترتیب داد.
سارا توضیح داد: "ما باید محصولی بسازیم که کاربران عاشقش بشن. اما نمیتونیم همهچیز رو یکجا بسازیم. باید قدمبهقدم پیش بریم." علی، که بهتازگی دوره اسکرام مستری را گذرانده بود، پیشنهاد داد: "بیاید از اسکرام استفاده کنیم. این روش بهمون کمک میکنه شفاف کار کنیم، بازخورد بگیریم و هر چند هفته یه نسخه قابل استفاده تحویل بدیم."
تیم موافقت کرد و تصمیم گرفتند کار را با یک کارگاه نوشتن استوری (Story Writing Workshop) شروع کنند.
فصل دوم: خلق داستانهای کاربری
در یک صبح پاییزی، تیم در دفتر کوچکشان دور یک تخته وایتبرد جمع شد. سارا چشمانداز محصول را توضیح داد: "کاربرها باید بتونن مقصدشون رو وارد کنن و بهترین مسیر رو با پیشنهادات جذاب ببینن." مریم، یکی از توسعهدهندگان، پرسید: "مثلاً چی؟ یه نقشه ساده یا چیز پیچیدهتر؟"
اینجا بود که اصل 3C (Card, Conversation, Confirmation) به کار آمد. سارا شروع به نوشتن داستانهای کاربری روی کارتهای کوچک کرد. اولین استوری اینگونه بود:
به عنوان یک کاربر، میخواهم مقصد سفرم را وارد کنم تا بهترین مسیر را ببینم، چون میخواهم سریع و راحت به مقصد برسم.
تیم در مورد جزئیات بحث کرد (Conversation). رضا پیشنهاد داد که نقشه باید تعاملی باشد و نیما اضافه کرد که باید روی موبایل هم کار کند. در نهایت، معیارهای پذیرش (Acceptance Criteria) مشخص شد: نقشه باید مسیر را در کمتر از ۵ ثانیه نمایش دهد، با رابط کاربری ساده و پشتیبانی از چند زبان.
این کارگاه چند روز طول کشید و نتیجهاش یک بکلاگ محصول پر از استوریهای کوچک و شفاف بود. سارا استوریها را بر اساس ارزش برای کاربر (مثل نقشه اصلی) و پیچیدگی فنی اولویتبندی کرد. او از روش MoSCoW استفاده کرد تا مشخص کند کدام ویژگیها Must-have (ضروری) هستند و کدامها میتوانند بعداً اضافه شوند.
فصل سوم: پالایش و آمادهسازی
با بکلاگ آماده، تیم وارد مرحله پالایش بکلاگ (Backlog Refinement) شد. علی، اسکرام مستر، جلسهای ترتیب داد تا استوریها بررسی شوند. رضا نگران بود: "این استوری نقشه خیلی بزرگه. نمیتونیم تو یه اسپرینت تمومش کنیم." سارا موافقت کرد و استوری را به چند بخش کوچکتر تقسیم کردند:
- نمایش نقشه ساده.
- افزودن قابلیت وارد کردن مقصد.
- نمایش مسیر پیشنهادی.
نیما، که تجربهای در توسعه رابط کاربری داشت، تخمین زد که هر بخش چند Story Point پیچیدگی دارد. تیم با بحث و گفتگو، موانع فنی (مثل انتخاب API نقشه) را شناسایی کرد و Definition of Done را تعریف کرد: "هر استوری باید تستشده، مستند و بدون باگ باشد."
فصل چهارم: اسپرینت اول و برنامهریزی
تیم تصمیم گرفت اسپرینتهای دوهفتهای داشته باشد. در جلسه برنامهریزی اسپرینت (Sprint Planning)، سارا چند استوری با اولویت بالا را انتخاب کرد، از جمله نمایش نقشه ساده و وارد کردن مقصد. تیم هدف اسپرینت را اینگونه تعریف کرد: "ارائه یک نسخه اولیه از نقشه که کاربر بتواند مقصدش را وارد کند."
علی پرسید: "چطور این کار رو انجام میدیم؟" مریم پیشنهاد داد که از یک API نقشه رایگان استفاده کنند و رضا وظایف را به بخشهای کوچکتر تقسیم کرد: طراحی رابط، کدنویسی بکاند و تست. بکلاگ اسپرینت آماده شد و تیم با انگیزه کار را شروع کرد.
فصل پنجم: غرق در توسعه
در طول اسپرینت، تیم هر روز صبح در جلسه روزانه (Daily Scrum) جمع میشد. این جلسات کوتاه ۱۵ دقیقهای بود و هر کس گزارش میداد:
- دیروز چی کار کردم؟
- امروز چی قراره انجام بدم؟
- موانع چی هستن؟
یک روز، نیما گفت: "API نقشه بعضی وقتها کند عمل میکنه." علی سریع وارد عمل شد و با تیم روی یک راهحل جایگزین کار کرد. این همکاری و شفافیت باعث شد تیم احساس قدرت کند. در پایان اسپرینت، یک نسخه اولیه از نقشه آماده شد که کاربران میتوانستند مقصد را وارد کنند و مسیر را ببینند.
فصل ششم: بازبینی و بازخورد
در بازبینی اسپرینت (Sprint Review)، تیم محصول را به چند کاربر اولیه و ذینفعان نشان داد. سارا دمو را ارائه کرد و کاربران عاشق سادگی نقشه شدند، اما یکی پیشنهاد داد: "میتونید گزینهای برای مسیرهای پیادهروی هم اضافه کنید؟" سارا این بازخورد را به بکلاگ اضافه کرد.
یکی از استوریها به دلیل یک باگ کوچک، معیارهای پذیرش را برآورده نکرد و به وضعیت Incomplete رفت. تیم تصمیم گرفت آن را در اسپرینت بعدی اصلاح کند.
فصل هفتم: یادگیری و بهبود
در بازنگری اسپرینت (Sprint Retrospective)، تیم دور هم نشست تا درباره اسپرینت صحبت کند. رضا گفت: "فکر میکنم تخمینهامون خیلی خوشبینانه بود." مریم اضافه کرد: "جلسات روزانه خیلی کمک کرد، ولی باید زودتر موانع رو شناسایی کنیم."
علی پیشنهاد داد که در اسپرینت بعدی، زمان بیشتری برای تست بگذارند. تیم همچنین تصمیم گرفت از یک ابزار مدیریت بکلاگ (مثل Jira) استفاده کند تا ردیابی استوریها سادهتر شود.
فصل هشتم: تحویل و ادامه مسیر
با پایان اسپرینت، تیم یک Increment قابل ارائه تحویل داد: یک نقشه ساده که کاربران میتوانستند مقصدشان را وارد کنند. این نسخه کوچک اما ارزشمند بود و بازخوردهای مثبتی از کاربران گرفت. سارا با افتخار بکلاگ را برای اسپرینت بعدی آماده کرد و تیم با انگیزه بیشتری به کار ادامه داد.
هر اسپرینت، تیم را قویتر و هماهنگتر کرد. آنها یاد گرفتند که تغییرات در نیازهای کاربران نه یک تهدید، بلکه فرصتی برای بهبود است. اسکرام به آنها کمک کرد تا با شفافیت، همکاری و تمرکز بر ارزش، اپلیکیشن ستارهراه را به محصولی تبدیل کنند که کاربران عاشقش شدند.
درسهایی از این داستان
- اسکرام درباره همکاری است: نقشهای مالک محصول، اسکرام مستر و تیم توسعه مثل قطعات یک پازل هستند که با هم محصول را میسازند.
- شفافیت کلید موفقیت است: جلسات روزانه، بازبینی و بازنگری باعث میشوند همه در یک مسیر باشند.
- انعطافپذیری قدرت اسکرام است: بازخورد کاربران و تغییرات اولویتها به تیم کمک میکند محصول بهتری بسازد.
- بهبود مستمر: هر اسپرینت فرصتی برای یادگیری و بهتر شدن است.
این داستان نشان میدهد که اسکرام نه فقط یک چارچوب، بلکه یک روش زندگی برای تیمهایی است که میخواهند در دنیای پرتغییر امروزی، محصولاتی خلاقانه و ارزشمند خلق کنند.